تبليغاتX
به روز e به روز
به روز e به روز

روزی روزگاری یک زن قصد می‌کنه تا یک سفر دو هفته‌ای به ایتالیا داشته باشه... شوهرش اون رو به فرودگاه می‌رسونه و واسش آرزو می‌کنه که سفر خوبی داشته باشه...

زن جواب می‌ده: "ممنون عزیزم، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟"...

مرد می‌خنده و می‌گه: "یه دختر ایتالیایی!"...

زن هیچی نمی‌گه و سوار هواپیما می‌شه و می‌ره... دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی‌گرده، مرد توی فرودگاه می‌ره استقبالش و بهش می‌گه: "خب عزیزم مسافرت خوب بود؟"...

زن: "ممنون، عالی بود!"... مرد می‌پرسه: "خب سوغاتی من چی شد پس؟"...

زن: "کدوم سوغاتی؟"... مرد: "همونی که ازت خواسته بودم... دختر ایتالیایی!"...

زن جواب می‌ده:

"آهان! اون رو می‌گی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می‌آمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر می‌شه یا دختر"...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:51 توسط Jijal| |
شیک پوش ترین و بد پوش ترین رهبران دنیا

به ادامه مطلب... بروید (جالب)

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:30 توسط Jijal| |
شخصی نزد همسایه‎اش رفت و گفت: گوش کن! می‎خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می‎گفت... همسایه حرف او را قطع کرد

و گفت: قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده‎ای یانه؟

- کدام سه صافی؟
- اول از میان صافی واقعیت.

آیامطمئنی چیزی که تعریف می‎کنی واقعیت دارد؟
- نه. من فقط آن را شنیده‎ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.
- سری تکان داد و
 گفت: پس حتما آن را از میان

صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده‎ای.

مسلما چیزی که می‎خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی‎ام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.

- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی‎کند،
حتما از صافی سوم، یعنی فایده ، رد شده است.
 
آیا چیزی که می‎خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟
- نه، به هیچ وجه!

همسایه گفت:

 پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید !!

آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی ...
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:24 توسط Jijal| |


اصولاً مدرنیته خیلی چیز بدیه چون همه چیز و تحت تأثیر قرار داده حتی طرز تفکر مردم نسبت به مسائل!البته تاریخ نشون داده که مردان در هر دوره ای از تاریخ برای جلب توجه خانوم ها باید یه بامبولی سر خودشون پیاده می کردند تا این موجودات فتنه انگیز ولی در عین حال بسیار خوش خط و خال! یه نیم نگاهی بشون بندازن.اما با گذشت زمان این خانوم ها که بشدت هم دمدمی مزاج بودند باعث شدن این مردای بدبخت برای اینکه روحیه تنوع طلبی زن ها ارضا بشه هی تیپ های مختلفی بزنن!خدا میدونه در آینده چه جوری باید باشیم تا این زن ها و دخترا به ما گوشه چشمی نظر بندازند!!!

به ادامه مطلب... بروید


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:20 توسط Jijal| |

مراحل تبدیل بوش به اوباما !!!

و

عکس یه دختر باحال (دادنزنننن!)

و

عاقبت چشم چرانی !

و


و

گروه سرود توپولوها تقدیم میکند

و

فوتبال ده بالا !!!

و

پسر بد الان نوبت خودتم می شه حالتو می پرسم!!

و


اضافه خواهد شد...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:58 توسط Jijal| |
x╔╦╦╦═╦╗╔═╦═╦══╦═╗x
x║║║║╩╣╚╣═╣║║║║║╩╣x
x╚══╩═╩═╩═╩═╩╩╩╩═╝x


وقتی پسرا دور هم خلوت میکنند ؟

۱- ای رامین بدبخت دلت بسوزه همون دختری که به تو نخ نمیداد من رفتم شمارشو گرفتم

۲-من بدجوری عاشقش شدم . اگه این خوشکله با من دوست بشه من همه ی دوست دخترهام رو کنار میگذارم


۳- بچه ها این دختره رو دیدین که مانتو صورتی میپوشه و یه عینک آفتابی هم میزنه . وقتی هم که توی دانشگاه راه میره هیچکی رو تحویل نمیگیره . باید حالشو بگیریم


۴-ما اینیم دیگه بالاخره شماره رو دادیم به دختره


۵-بچه ها من میخونم شماها دست بزنید ... امشب خونمون بعله برونه ..امشب خونمون عشق و جنونه ...

۶-بر و بچ جاتون خالی امروز رفتیم کافی نت یه رومی رو به گند کشیدیم

 

وقتی دخترا دور هم خلوت میکنند ؟

 

۱- وای این انگشتر رو کی خریده ؟ چقدر قشنگه !!!!!


۲-وای الهام جون نبودی امروز من با اون پسره قرار داشتم . اینقدر با هم حرف زدیم . حتی اسم بچه هامون هم انتخاب کردیم


۳- من خیلی دلم میخواد آی دی این پسره رو بدست بیارم تا باهاش چت کنم .


۴- امروز یه پسره خوشتیپ و با کلاس توی دانشگاهمون اومده بود . هر چی عشوه و ناز کردم براش تحویلم نگرفت . مگه من خوشکل نیستم


۵- سارا دیدی چه پسره مودبی توی فروشگاه بود . حتی توی صورتمون هم نگاه نکرد . خیلی پسره سر به زیری بود من که دلم پیشش گیر کرده


۶- مینا دختر با خودت چیکار کردی . چرا این همه چاق شدی . حالا باید بری بدن سازی اندامت رو بسوزونی تا این لباسهای تنگی که گرفتی اندازه ی تنت بشه

۷-راستی شیلا امشب میایی خونه ی ما . امشب جشن تولد منه . حتما بیا . چون میخواهیم کلی برقصیم
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:7 توسط Jijal| |

همیشه به دوران پیری خودم فکر می کنم..به اینکه اینجانب پیر شده است و روی تراس خانه اش نشسته است و در حالیکه چشمهایش را کلی باز و بسته می کند تا به زور از پشت عینکش عکس های جوانیش را ببیند به موسیقی گوش می دهد...

وقتی می گویم موسیقی ،فکر می کنم در دوران پیری چه گوش می دهم...خوب پدر من حتما به تصنیف های قدیمی گوش می داد و کلی هم حال می کرد....یعنی من می خواهم در حالیکه عکس های قدیمی می بینم بنشینم به ساسی مانکن که اگر میلیونی پول بدهند حاضر نیستم یک دقیقه ریختش را تحمل کنم گوش بدهم؟

نخیر من از الان به دنبال یک گرامافون هستم....من همیشه عاشق گرامافون بودم...

من با موهای سفید....یعنی آن روزها آرزویم چیست؟تصویرم از زندگی چیست؟یعنی آن روز به خودم و موهای مشکی امروزم فکر می کنم؟

در سکوتی عظــیم به درخت خیره شدم

 و در چشمان جوجه گنجشک رؤیــای تسخیر جهان را دیدم . . .

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:26 توسط Jijal| |
حال راحتم

چشمانم را می بندم

با هیچ زنگی نمی پرم

نه من منتظر کسی هستم

و نه کسی در انتظار من.....

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:25 توسط Jijal| |

حالا دلم می خواهد برات بگویم اصلا کلمات دروغند.اما حتی وقتی که می دانی فقط نقابند،آن قدر

 واقعی به نظر می رسندکه دلت می خواهد باورشان کنی.می خواهم بگویم این تو نبودی که کلمات را

 به کار می بردی،این کلمات بودند که تو را به کار می گرفتند و مصرفت می کردند تا برای خودشان چیزی

 بشوند که ارزش به ذهن ماندن داشته باشد.می خواهم بگویم حالا هر سنگی به نام توست و جلوه ی

 توست که می تواند آن جنب و جوش عظیم پشت دروازه را،شهر را،بی رنگ و محو کند.......

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:24 توسط Jijal| |